مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
445
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
از گناه يكديگر درگذريد . و با عبد اللّه گفت كه : برادران خود را معين و يار خود گير . و ايشان را بطاعت برادر وصيت كرد و بديشان انعام كرده ، اجازت ارتحال بسوى شهر بصره داد . ايشان با خاطر خرسند از پيش خليفه بيرون آمده ، ببصره روان شدند . چون ببصره رسيدند ، اعيان مملكت و بزرگان شهر باستقبال ايشان بيرون آمدند و شهر را بياراستند و ايشان را با حشمتى تمام داخل كردند و مردمان شهر ، عبد اللّه را ثنا همىگفتند . و او زر و سيم بمردم همىافشاند و هيچكس ببرادران او التفات نميكرد . حسد بر ايشان چيره گشت و آنچه كه عبد اللّه با ايشان مدارا و مواسات ميكرد ، ايشان را جز كينه و حسد ، چيزى نمىافزود . پس از آن عبد اللّه بهريكى از آنها كنيزكى ماهروى بخشيد و خدم و كنيزكان و بندگان سياه و سپيد از هرصنف به خدمت آنها بگماشت و هريكى را پنجاه اسب بخشود . پس از آن از بهر آنها مرتبات ترتيب داد و به آنها گفت : اى برادران ، من و شما يكى هستيم و از يكديگر جدائى نداريم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هشتاد و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، عبد اللّه با برادران خود گفت : من و شما از هم جدائى نداريم . نيابت بصره از آن من و شما است و در غياب و حضور من ، شما در بصره حكمرانى كنيد . كه حكم شما نافذ است . و لكن در احكام ، پرهيزكارى ، شيوهء خود نمائيد و از جور و ستم دور باشيد و در مال كسى طمع نكنيد . كه هرچه مال بخواهيد ، من از مال خود بشما بذل كنم و آنچه در مذمت ظلم در قرآن مجيد وارد است ، بر شما مخفى نماند . و در اين معنى نيز شاعر گفته : مها زورمندى مكن با كهان * كه بر يك نمط مىنماند جهان